عاقبت در یک شب از شبهای دور
کودک من پا به دنیا می نهد
آن زمان بر من خدای مهربان
نام شور انگیز مادر می نهد
سپس نوشت ۱: نام او «سرو آزاد» است.
سپس نوشت ۲: روز مادر هزار بار مبارک.
فکر می کردم حبابی هست و من تنها ساکن آن حبابم
فکر می کردم هرگز کسی دیگر در این حباب جا نمی شود
فکر می کردم شاید اصلا کسی نخواهد که به این حباب عزیمت کند
فکر می کردم این حباب نشکن است
اشتباه فکر می کردم...نه حبابی در کار است و نه من تنها هستم
نام او «آزاد» است.
سپس نوشت:لبخند
من دارم چکار می کنم؟
سپس نوشت: این سوال ساده گهگاه، از درد و بلا دورتان می دارد.
به یادم خواهد ماند
سپس نوشت:ندارد
به هیچ کدام از بنده های خدا اعتماد نکنید.
سپس نوشت:به خود خدا هر چقدر اعتماد کنید کم است.
بهار همان اتفاقی است که در دلهایمان می افتد.
سپس نوشت: جا نمی مانیم.
مورد نیکی خاصت کردم
از غم خویش خلاصت کردم
سپس نوشت:عشق واقعی گرگ نیست که بدراند، بره ایست که با رضایت قربانی
می شود.
مادر
هیچ کس به اندازه یک مادر بچه اش را نمی شناسد.
سپس نوشت: به حرف مادرها اعتماد کنید، حتی اگر مادر خودتان نباشند.
روزها
من با دیدن دخترک فال فروش ۷۰ سانتی که تازه زبان باز کرده،
مرد 40 ساله خسته ای که 60 ساله به نظر می رسد،
تلو تلو خوردن زن زائو توی اتوبوس راه آهن تجریش،
حتی بچه گربه ملوس لنگی که می خواهد و نمی تواند از من فرار کند،
سخت گریه می کنم.
سپس نوشت 1: من در تهران زندگی می کنم.
سپس نوشت 2: پیدا کنید تعداد قطره های اشک را.
شهر
رو در و دیوار این شهر ،همش از تو یادگاره.
سپس نوشت: چشم بسته راه رفتن هم عالمی دارد.